تبلیغات
بزرگ مرد کوچک ما - دو ماهی که گذشت
 
بزرگ مرد کوچک ما
درباره وبلاگ


پسر گلم امیرحسین در تاریخ ۲۳ اسفند ماه ۱۳۹۱ چشم به جهان گشود, و دنیای مارو زیباتر کرد, ما خاطرات این روزهای خوب با هم بودن رو اینجا ثبت میکنیم برای فرداها

مدیر وبلاگ : مامان ناهید
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 8 تیر 1394 :: نویسنده : مامان ناهید

الان که اومدم پست جدید بذارم؛ دیدم دو روزه دیگه میشه دو ماه از آخرین پست!!!!!

خیلی گذشته ولی خیلی زود گذشته...

یه علتش همون تعبیر فهیمه جون میشه؛ خواب زمستونی؛ ولی خواب زمستونی هم جریان داره واسه خودش. همه اش مقصر خواب آلودگی من نیست.

یه ماهی میشه که آقا امیرحسین خوابش به هم ریخته و شبا ساعتای 2 و 3 و گاهاً 4 میخوابه. خیلی زود که بخوابه 12

خیلی داریم سعی میکنیم درستش کنیم ولی نمیشه... گفتن بعدازظهرها نذارید بخوابه گفتیم چشم.  ولی نمیشد آخه. خیابون که سرده اینجا هم که چند تا فامیل بیشتر نداریم . چند روزی بعدازظهر میرفتیم خونه فامیلا و شبم شام می موندیم و امیرحسین هم به هوای بچه های اونا نمیخوابید ساعت 10 توی راه خونه خوابش میگرفت ولی ادامه این روش که آخه ممکن نبود و واسه بقیه زحمت داشت. یه روش دیگه گشتن با ماشین بود. ظهر ها سریع نهار میخوردیم و میرفتیم با ماشین می گشتیم تا خوابش ببره و دیگه بعدازظهر نخوابه . خیلی از شبا هم از ساعتای 11 تا 1 با ماشین توی خیابونا می گردیم تا زود خوابش ببره ولی همچنان خوابش تنظیم نشده که نشده...

یه خاطره از این شب زنده داری ها : یه شب من و بابایی دیگه خوابمون برده بود و امیرحسین هم چنان بیدار. ساعتای یه ربع به سه بود؛ چشامو باز کردم دیدم وروجک لم داده به بالشت و پاهاش رو انداخته روی هم و با جدیت تمام داره فیلم هزار دستان رو نگاه میکنه. در اوج خواب آلودگی و عصبانیت و خستگی خنده ام گرفته بود ولی حسش نبود ازش عکس بگیرم.

الانم که میخواستم پست بذارم گالری عکسها رو چک کردم و از دو ماه قبل اینا از توش در اومد که به طور خلاصه مرورشون می کنیم:

 

 این نخود های کاکائویی رو خیلی دوست داری . یه روز یکی رو کرده بودی توی دماغت. سریع رسوندیمت درمانگاه. تا آقاهه میخواست دست به کار بشه و با تجهیزات درش بیاره از ترس دکتر و درمانگاه اینقدر گریه کردی که نخود با آب دماغ اومد بیرون و خلاصه بخیر گذشت

*************************************************

 

 

علاقه خیلی زیادی به جارو برقی داری. دو تا از این جارو برقی کوچولوها که خراب کردی هیچ. جارو برقی خودمون هم که بالای پله ها قایم کردیم. خونه هر کی هم بریم میری سر بخت جارو برقیو میاریش وسط. خیلی با دقت هم جارو میکشی... زیر تشک های مبل ها، لای فرش ها و هر گوشه کناری رو به دقت جارو میکنی. یه فیلم از جاروکردنت هم روی گوشی مامان جون داری و خیلی دوست داری چندین و چند بار پشت سر هم نگاش کنی و شارژ بشی

******************************************************

 

 

توی حرف زدن با تلفن هم که استاد شدی. خودت بلدی از روی کلیدای تکرار تلفن چطوری شماره خونه مامان جون رو بگیری و روزی چند بار زنگ بزنی و با زبون خودت گزارش بدی و خیلی وقتها هم گوشی رو به من نمیدی

***************************************************

 

 

اینم وسایل جدیدت خونه مامان جون

نوه ارشد بودن هم عالمی داره واسه خودش

************************************************************

 

 

اینجا هم که تازه از حموم اومدی بیرون و بعد از سشوار موهای خودت داری آرایشگری میکنی

**************************************************

 

دوست داری تخم مرغ ها و تخم بلدرچین هاتو خودت پوست بکنی. اینطوری بهتر میخوریشون. یه بار هم تخم مرغ خودت رو پوست کندی و خوردیش بعد دایی علی هم تخم مرغش رو داد تو پوست بکنی. همینطور منتظر بود که کارت تموم بشه شما هم تا کارت تموم شد سریع شروع کردی به خوردنش و ما کلی خندیدم.

*************************************************

 

 

خداروشکر نسبت به قبل شربت هاتو بهتر میخوری.

***********************************************

 

 

با مامان جون دو تایی رفته بودید پارک محل شون

**************************************************

 

 

اینقدر که با پدرجون رفتی بانک دیگه به همه جاهای بانک وارد شدی.

*********************************************

 

 

اینجا هم ایام چهل و هشتم هست. نمیدونم چرا با هیئت و روضه و مداحی اصلا حال نمیکنی. همه اش میزنی زیر گریه و بهانه میگیری

*************************************************

 

 

شب یلدا هم با حضور بچه های عمه های من خیلی خوشحال بودی و بهت خوش میگذشت. تا اینکه مامان جون به همه ی بچه ها هدیه دادن. و از اونجایی که هدیه شما رو آخرتر از همه دادن و همچنین دوست نداشتی ببینی که مامان جونت داره به بقیه بچه ها هم هدیه میده ؛ دیگه ساز مخالفت و بهانه گیری رو کوک کردی و در تلاش بودی هدیه های اونارو ازشون پس بگیری و گریه وگریه

************************************************

 

 

روز شهادت امام رضا. وسط اون همه سر و صدا

****************************************

 

 

اینجا هم یاد گرفته بودی در یک چشم به هم زدن بری بالای اپن. واسه همین مامان جون کلی دکوراسیون خونه رو تغییر دادن که دیگه شما نتونی بری بالا

********************************************

 

اینم حدیثه جون دوست و همبازیت. یه مدت حدیده ( با فتح ه) صداش می زدی و الان بهش میگی حدیث.

 

 

یه مدت بود وسایلت رو به هیچکس نمی دادی حتی حدیثه جون ولی الان خیلی بهتر شدی.

تازه یاد گرفتی از پله ها میری پایین و در خونه شون در میزنی

**************************************************

 

 

اینم امیرحسین و پسر عموهاش؛ محمد و مهدی؛ اون ماشین رو هم محمد از سفر با هیئت برات سوغاتی آورده

********************************************

 

 

جدیدا هم به این وسایل موزیکال علاقه پیدا کردی.

و اینم ژستیه که موقع عکس گرفتن می گیری

************************************************

 

 

اینجا هم هوا بد نبود و دوتایی رفتیم پارک. که چون خیلی وقت بود به دلیل سردی هوا پارک نرفته بودی کلی ذوق کردی. خوبیه پارک رفتن توی زمستون اینه که پارک دربست در اختیارته

 

 

*********************************************

 

 

 

اینم پسر کوچولوی باهوش من که صبح ناشتا داره کتاب میخونه با چه ذوقی

************************************************

 

 

به دور از تعصب مادرانه باید بگم که پسر خیلی باهوشی هستی. البته این حرف منو خیلی ها هم تأیید میکنن. 

ولی با این حال یه کار خنده دار انجام میدی و اینه که وقتی میخوای قایم بشی حالا به هر دلیلی؛ مثلا وقتی یه خرابکاری کردی یا میخوایم بهت شربت بدیم یا پوشکت رو عوض کنیم؛ میری یه گوشه و چشاتو میبندی و چون خودت مارو نمبینی فکر میکنی ما هم تور رو نمی بینیم و کلی ذوق میکنی و ما هم اصلا به روت نمیاریم که تورو می بینیم تا وقتی که خودت چشاتو باز کنی به خیال خودت ظاهر بشی

**********************************************

 

 

این شاهکار هنری رو هم خودت خلق نمودی. البته از این کارا قبلا زیاد کردی منتهی این دفعه توی واتساپ واسه چند نفر هم ارسالش کردی

*********************************************

پاییز یا زمستان چه تفاوتی دارد؟؟

حضورت ، صدایت ، نفس هایت و گرمی دستانت

بهاری می کند سرزمین مرا... پسرم

 **********************************************





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.