تبلیغات
بزرگ مرد کوچک ما - ۱۸ و ۱۹ ماهگی
 
بزرگ مرد کوچک ما
درباره وبلاگ


پسر گلم امیرحسین در تاریخ ۲۳ اسفند ماه ۱۳۹۱ چشم به جهان گشود, و دنیای مارو زیباتر کرد, ما خاطرات این روزهای خوب با هم بودن رو اینجا ثبت میکنیم برای فرداها

مدیر وبلاگ : مامان ناهید
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 8 تیر 1394 :: نویسنده : مامان ناهید

بابت تأخیر در پست جدید عذرخواهم

 

* اول از همه بریم سراغ واکسن 18 ماهگی که من حسابی ازش میترسیدم ولی خداروشکر با تدابیری که بابایی اندیشید خیلی راحت ازین مرحله عبور کردیم.  این قسمت رو برای مامانایی میگم که هنوز این مرحله رو تجربه نکردن. ما قبل از اینکه بریم واکسن بزنیم طبق معمول همیشه به گلپسری قطره استامینوفن دادیم و اما نکته ای که اگه رعایتش کنید خیلی نی نی هاتون اذیت نمیشن اینه که نذارید بچه ها بعد از خوردن واکسن به پاشون اونو تکون بدن. هر چه کمتر راه برن و فعالیت داشته باشن بهتره. از اونجایی که کنترل امیرحسین توی خونه کار خیلی سختیه ما بعد از اینکه امیرحسین واکسن خورد دو ساعتی با ماشین توی خیابونا دور میزدیم حتی نهار رو هم توی ماشین خوردیم. توی خونه که اومدیم خوابید و بعدش که دوباره میخواست بازی و فعالیت رو شروع کنه با ماشین رفتیم بیرون. اینجوری بود که پای گلپسرمون اذیت نشد و مشکلی توی راه رفتنش روزای بعد نداشت. ولی تب واکسن رو داشت. که با تب بر کنترلش کردیم.

اینم آقا امیرحسین روزی که میخواستیم بریم واکسن بزنیم

 

 

* خصوصیتی که بین من و شما خیلی متفاوته اینه که من به شدت از حیوانات می ترسم حالا میخواد یه جوجه باشه یا شیر! اصلا نمیتونم بهشون دست بزنم. از گربه که کلا فراری ام ولی شما خیلی خیلی علاقه داری و اگه تو خیابون گربه ببینی دنبالش راه می افتی. البته نا گفته نماند چند باری هم شده من به خاطر شما با ترس و لرز دنبال گربه ها کردم. 

امیرحسین و محمد(پسر عموش) و جوجه

 

 

البته جرأت دست زدن به جوجه رو نداشتی

 

امیرحسین و علی (پسر عمه من) و لاک پشت

 

امیرحسین در حال مذاکره با لاک پشت

 

* و اما روز عید قربان عروسی داداشِ زن دایی جون دعوت بودیم. شما هم طبق معمول اول رفتی قسمت آقایون و بعد فرستاده شدی به قسمت خانوم ها.

 

امیرحسین در بدو ورود

 

 

 

کم کم که گذشت و قر تو کمرت حسابی جمع شد دیگه کنترلت به این راحتی ها نبود. خیلی دلت میخواست برقصی ولی خجالت می کشیدی با این حال چند باری دستی بلند کردی و تا وسطای مجلس هم رفتی. بعدش میخواستیم از شما و آقاسیدحسین عکس بگیریم. تا میذاشتیمت بالا زود می اومدی پایین

 

 

 

خلاصه که کلی عکس اینجوری گرفتیم تا بلاخره فکر کنم سیدحسین بهت گفت جانِ سید بشین دیگه

 

و اینجوری شد که نشستی و یه عکس درست و حسابی ازتون گرفتیم

 

در ادامه عروسی دسته گلی به آب دادی که من  از شرمندگی در افق محو شدم ولی این عکس رو مهدیه جون ( مامان کیان) از خرابکاری که به بار آورده بودی گرفتن مخصوص وبلاگت

 

 

* هنوز هم مثل گذشته علاقه شدیدی به کار خونه داری. جارو ، گرد گیری ، کمک توی جا به جایی وسایل. مخصوصا توی خونه مامان جون خیلی کاری میشی. اینم یه نمونه اش: لباسی هم که توی عکس تن شماست حاصل همین خودشیرینی هاست که مامان جون برات گرفتن.

 

 

* البته از یه طرف جارو میکنی از یه طرف هم اینطوری سیب میخوری. تازه طلبکارم هستی

 

 

* یه روزم فرانک جون اومده بود خونه ما و چند ساعتی تنهایی مهمون ما بود. خیلی خانوم بود و اصلا اذیت نکرد شما هم طبق عادت و اخلاق جدیدت که خیلی هم شدیده اسباب بازی هات رو بهش نمی دادی ولی خب در کل با هم کنار اومدین.

 

 

* دیگه اینکه رفیق فابریک پدرجونی و هر جا که برن تو هم باهاشون میری. به فوت و فن امور بانک داری هم آشنا شدی هر وقت بعدازظهر بخوان برن بانک شمارو هم با خودشون می برن. اینجا هم که رفته بودیم نمایشگاه بین المللی که کلی شیطنت و بازی کردی. نمایشگاه لوازم خانگی بود یا دسته جارو برقی رو باید از دستت می گرفتیم یا کفگیر و ملاقه ها رو. غرفه هایی هم که سماور داشت یکی یکی میرفتی شیرهاشون رو باز و بسته می کردی. اینم آخر کار بعد از کلی فعالیت:

 

 

* هفته گذشته هم مریض بودی و دو شب خیلی سخت رو گذروندیم ولی خداروشکر الان بهتری

* از سه هفته قبل یادگرفتی و میگی علی ( وقتی ما دایی علی رو صدا میزدیم شما یاد گرفتی) یه هفته اولش که به همه میگفتی علی حتی به من و بابایی

* از توی کتاب داستانت جوجه رو هم یاد گرفتی ولی خوشبختانه به کسی نمیگی جوجه

* همچنان عاشق حمامی

 

 

* این عکسا رو هم عموجون (عموی من) از شما گرفتن و توی لاین گذاشتن که برای حسن ختام منم میذارمشون اینجا

 

 

عکس نوشت: (از بالا به پایین) پدرجون و امیر - بابایی و امیرحسین- دایی علی و عموجون 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.