تبلیغات
بزرگ مرد کوچک ما - یه همچین پسری داریم ما
 
بزرگ مرد کوچک ما
درباره وبلاگ


پسر گلم امیرحسین در تاریخ ۲۳ اسفند ماه ۱۳۹۱ چشم به جهان گشود, و دنیای مارو زیباتر کرد, ما خاطرات این روزهای خوب با هم بودن رو اینجا ثبت میکنیم برای فرداها

مدیر وبلاگ : مامان ناهید
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 8 تیر 1394 :: نویسنده : مامان ناهید

نمیدونم از کجا شروع کنم( میدونم الان دوستای گلم میگن خب زود زود پست بذار تا یادت نره از کجا بگی) با عرض پوزش ترتیب چیزایی که میگمو دقیق یادم نیست. فقط اینکه در فاصله ی اون پست تا این پست رخ دادن:

* نکته بارز این روزا ناز نازی شدن شماست ، که تقی به توقی میخوره زود قهر میکنی و های گریه و های گریه. کلی باید نازت رو بکشیم تا آشتی کنی. بعضی وقتها کاری که میخوای انجام بدی اشتباهه و تا باهات مخالفت میکنیم سریع قهر میکنی و بعضی وقتها هم که متوجه حرفی که میگی نمیشیم و تا میخواد واسمون جا بیافته که شما چی میگی زود بهت برمیخوره و قهر و گریه. واقعا قهر کردنات به معضل بزرگی تبدیل شده چون تعدادشون در روز خیلی زیاده. اصولا هم مدل قهرت این طوریه

 

 

* اینجا هم که بابایی پشت فرمون بود و من و شما روی صندلی جلو بودیم که با زبون خودت گفتی میخوای بری عقب و تنها باشی و کل مسیر رو که البته داخل شهر بود اون عقب وایستاده بودی.

 

 

 

 * یه کار جالب که بدون اینکه من بهت بگم یاد گرفتی اینه که بعد از تعویض که من زیراندازت رو تا کردم ازم گرفتیش و بردیش سمت اتاقت و جالب تر اینکه دقیقا کشو مخصوصش رو باز کردی و گذاشتیش سر جاش. و الان بیشتر مواقع این کار رو انجام میدی

 

 

و البته از اونجایی که یه وقت سوء تفاهم پیش نیاد که چه بچه مرتبی یه نما از اتاقت رو میذارم دقیقا زمانی که زیراندازت رو جمع میکردی

 

 

* ماجرای بعدی که لازم به ذکر هست مهمونی رفتن تنهایی شماست. ما طبقه بالای خونه خاله مریم میشینیم و شما هم چون از بدو تولدت اونجا بودی علاقه شدیدی به خانواده خاله مریم و مخصوصا شخص خاله مریم داری و تا خاله مریم رو میبینی زودتر از اینکه بهت بگن بیا خودت رو میندازی بغلشون. چند شب قبل هم که خاله مریم اومده بودن در خونه ما با همین شیوه خودتو انداختی بغلشون و با منم بای بای و رفتی اونجا. بعد یه نیم ساعتی که اومدم دنبالت گفتن امیرحسین داره شام میخوره و با اینکه صدای منو شنیدی ولی اصلا از جات تکون نخوردی. نکته جالبش اینجاست که همونطور که توی خونه خودمون تفکیک جنسیتی  رو اجرا میکنی و نمیذاری منو و بابایی کنار هم باشیم اونجا هم سر سفره دقیقا بلند شده بودی و رفته بودی بین خاله مریم و آقا رضا نشسته بودی.

 

 

 

* یه نکته دیگه اینکه با توجه به شیطنت های جنابعالی حدیثه جون(دخترکوچیکه خاله مریم) میگه من اگه یه بند انگشت هم دلم میخواست مامانم یه بچه بیاره الان دیگه با دیدن امیرحسین همون یه ذره هم دلم نمیخواد!!! اینجا هم سه تایی ( من و شما و حدیثه جون )توی یه روز سه تا پارک مختلف رو رفتیم و جالب اینکه از پارک سوم هم با گریه و قهر شمارو آوردیم تو ماشین!!!

 

 

 

* دیگه اینکه توی این دو هفته دو تا عروسی دعوت بودیم. مجلس اول رو که عمه جون مسؤلیتت رو به عهده گرفتن و گفتن اینجوری هم به شما بیشتر خوش میگذره و هم امیرحسین اذیت نمیشه, خدا خیرش بده خیلی راحت بودیم. و اما مجلس دوم که توی مشهد بود و چاره ای جز بردنت نداشتیم , قدر اون راحتی رو بیشتر دونستیم. اول که فرستادیمت جای آقایون که وسطای مجلس بابایی زنگ زد و گفت امیرحسین خیلی شلوغ بازی در آورده و من رفتم و تحویلت گرفتم وقتی اومدی جای من و مامان جون همین قدر بگم که زیر میزمون از نمکدون شکسته تا نوشابه و سالاد و آب و موز و خلاصه همه چی پیدا می شد , واقعا شب سختی رو باهات تجربه کردم.  خدا کنه تا مجلس های بعدی بهتر بشی.

* و نکته آخر اینکه یه هفته ای هست که سرما خوردی. البته رفتیم  دکتر و هرجور بود با زور و اعمال شاقه داروها رو به خوردت دادیم و علایمت برطرف شد و اما دوباره از دیشب سرفه های شدید و آبریزش برگشته به سراغت. خدا کنه زودتر خوب بشی چون با اون قهرها و این مریضی هم خودت خیلی اذیت میشی هم ما

خلاصه اینکه یه همچین پسری داریم ما

 

عکس نوشت: امیرحسین و اولین محصول باغ اناری

  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.