تبلیغات
بزرگ مرد کوچک ما - روز ها در پی هم می گذرند(۱۰ماه و ۱۰ روزگی)
 
بزرگ مرد کوچک ما
درباره وبلاگ


پسر گلم امیرحسین در تاریخ ۲۳ اسفند ماه ۱۳۹۱ چشم به جهان گشود, و دنیای مارو زیباتر کرد, ما خاطرات این روزهای خوب با هم بودن رو اینجا ثبت میکنیم برای فرداها

مدیر وبلاگ : مامان ناهید
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

پسرم ،

برگ گلم

غنچه ی خوش رنگ دلم

عشق تو آواز صبح زندگی ست

مهر تو آغاز لطف و بندگی ست

خانه ام سبز از صدای شاد توست

مادرت مست از نوازش های توست


 

 

 

 

روزها در پی هم می گذرد...

مگر می شود همه ی خاطراتت را ثبت کرد... مگر می شود کارهای جدیدت را نوشت... مگر می شود از همه ی شیطنت ها و شیرین کاری هایت گفت... نه نمی شود... صادقانه بگویم عاجزم از ثبت همه شان... این روزها به سرعت در پی هم می گذرند و تو بزرگ تر می شوی و قد می کشی گاهی تعجب می کنم از سرعت گذشت ایام و از پیشرفت های تو...  صرفاٌ جهت نمونه بعضی هایشان را که یادم هست می گویم:

همه چیز در خانه مان پر کشیده اند! قدت به گمانم بیشتر از 72یا 73 سانت نباشد اما قابلیت دسترسی تا ارتفاع یک متری را هم داری. عجیب بدنت انعطاف پذیر است. گاهی هم از بالشت و اسباب بازی هایت کمک می گیری و نردبانی درست می کنی برای صعود...  

دیگر وقتی از حمام می آیی به رسم نوزادیت حوله پیچ نمی شوی... حالا حوله به تن می کنی مثل یک مرد

 

 

 


 

 

مرد بودنت را در انتخاب اسباب بازی هایت هم نشان می دهی 

عاشق توپی و ماشین

 

 

 

 

 

 

و البته سایر اسباب بازی هایت هم بلااستفاده نیستند آنقدر باهوش و بازیگوشی که هیچ چیز از دستت در امان نیست. مثلاٌ از سیم تلفت به عنوان نخ دندان استفاده می کنی...

 

 

 

 

به شدت استقلال طلب شده ای. غذا خوردنت داستانی دارد برای خودش. حروف بیشتری هم یاد گرفته ای. یک هفته ای هم هست که حرف خخخخ رو  زیاد تکرار می کنی.

عاشق شلوغ کاری و بالا و پایین پریدن و چلوندنی... با صدای بلند قهقهه می زنی

قاتل گل سرهای منی... کلاً وقتی یه کاری رو میخوای انجام بدی که خلافه یه خنده ی مرموزانه می کنی... خلافکار ماهری نیستی چون همون اول با خنده ات خودتو لو میدی... از اینکه حرص منو در بیاری خوشحال میشی... وقتی عینکم رو بر می داری یا به گل سرم دست می زنی دلت میخواد من جیغ بزنم وقتی من جیغ میزنم تو با صدای بلند می خندی اگه عکس العملی نشون ندم چند بار تکرار می کنی تا بلاخره یه چیزی بگم. این شده یه بازی که من با عصابیت بگم لا اله الاّ اللّه و تو بلند بلند بخندی. راستی وقتی با اون دندونهای موش موشیت گاز می گیری بازم می خندی و فرار می کنی . جالب اینجاست که از همه بیشتر از من گاز می گیری یعنی بهتره بگم فقط از من گاز می گیری... نمیدونم والاّ حکمتش چیه؟؟؟

منظور حرفهایمان را هم خیلی خوب می فهمی. مثلاٌ وقتی چند شب قبل گوشی پدرجون ناپدید شده بود و همه می گفتیم کار امیرحسینِ ( آخه عادت داری وسایل رو مخصوصاً کنترل و گوشی رو با خودت اینور اونور ببری)... دستت رو به نشونه اعتراض بالا برده بودی و با صدای بلند با زبون خودت داشتی دفاع می کردی که کار من نیست. واقعاً هم کار تو نبود.  

اینم آقا امیرحسین و سوغاتی هایی که مامان جون و پدرجون و دایی علی براش از کیش آوردند.

 

 

 

 

اینم خنده و شادی آقا امیرحسین از گرفتن سوغاتی

و این یعنی:

خیلی ممنون بابتِ سوغاتی های قشنگ

 

 

 

 

برام هیچ حسی شبیه تو نیست

کنارِ تو درگیرِ آرامشم

همین از تمام جهان کافیه

همین که کنارت نفس میکشم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.