تبلیغات
بزرگ مرد کوچک ما - در آستانه ۹ماهگی
 
بزرگ مرد کوچک ما
درباره وبلاگ


پسر گلم امیرحسین در تاریخ ۲۳ اسفند ماه ۱۳۹۱ چشم به جهان گشود, و دنیای مارو زیباتر کرد, ما خاطرات این روزهای خوب با هم بودن رو اینجا ثبت میکنیم برای فرداها

مدیر وبلاگ : مامان ناهید
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 8 تیر 1394 :: نویسنده : مامان ناهید

این روزا خیلی بیشتر از قبل وقتم رو پر می کنی واسه همین کمتر فرصت می کنم بیام و پست جدید بذارم. این پست معجونی از کارهای دو هفته ی گذشته است. الانم که دارم می نویسم خوابی وگرنه میای و خودت رو موش می کنی و نمیذاری من کارم رو انجام بدم. موش کردن یا همون لوس کردن حالتیه که دماغت رو میکشی بالا و زبونت رو هم به سقف دهنت می چسبونی و یه صدای خاصی از خودت در میاری. هر وقت چیزی میخوای یا میخوای که بغلت کنیم همین شکلک رو در میاری که هنوز موفق نشدم ازش عکس بندازم.

و اما هفته گذشته کامل خونه مامان جون بودیم. همه جارو که بهم می ریختی، و هر کار که دلت می خواست می کردی و حسابی خوش میگذروندی. به ما هم اجازه چای خوردن نمی دادی. عاشق چایی هستی و وقتی چای ببینی غوغا به پا می کنی. یه بار سر همین چایی ندادن به شما پای من سوخت.و اما غذا... اگر سفره پهن بود تشریف می آوردید وسط سفره و از خودتون پذیرایی می کردی. یه بار یه تیکه نون سنگک برداشتی و ریز ریز همه شو خوردی. اگر هم روی میز غذا میذاشتن می اومدی و به پاهامون می چسبیدی و خودت رو موش می کردی و بالاخره می اومدی روی میز. الان یه چند وقتیه من و بابایی توی خونه خودمون نوبتی شام و نهار می خوریم. به شدت استقلال طلب شدی و میخوای که خودت غذا بخوری اینم نتیجه اش:





عاشق دستپخت مامان جونی. سرلاک و حریره تعطیل... استامپولی های مامان جون رو عشق است. یه بار بغل بابایی بودی توی آشپزخونه. یه نگاه به قابلمه های روی گاز می کردی و یه نگاه به مامان جون. خوب می دونستی باید چیکار کنی. مامان جون هم اول بهت یه کم هویچ آب پز داد که شما با میلی رد کردی و هنوز نگاهت به اون یکی قابلمه بود وقتی برات مرغ کشیدند. یه بشقاب کامل مخلوط مرغ و هویچ رو خوردی. خوب هوای شکمت رو داری ناقلا...

چهاردست و پایی به همه جا سر می کشی و وسایلت رو هم با خودت می بری و جالبه که اگه بخوای یه چیزی توی دستت باشه اصلا ولش نمی کنی. دو شب پیش رفتیم بازار. یکی از اسباب بازی هات رو از خونه برداشتی و حدود دو ساعتی که بازار بودیم توی دستت نگهش داشته بودی حتی وقتی روی دست بابایی خوابت برد ولش نکردی.

اینجا هم که خونه مامان جون سبد اسباب بازی هاتو برداشتی و با خودت راه می بری





هفته قبل با یکی از دوستان دوران دانشگاهم قرار گذاشتم و با مامان جون و شما رفتیم دانشگاه. البته شما وقتی توی دل مامان بودی زیاد دانشگاه رفتی ولی این بار با چشمای خودت محیط دانشگاه فردوسی رو دیدی و با دختر خاله سارا یعنی آیسان جان هم آشنا شدی. من وقتی آیسان 4 روزه بود به دیدنش رفته بودم.آیسان جان تقریباً از شما یک ماه بزرگتره و البته خیلی قلدرتر هم بود. این عکس رو هم توی تریای دانشکده ازتون گرفتم. یعنی یه جوری تریا رو بهم ریختید که فکر کنم ازین به بعد روی در بنویسن از پذیرش اطفال معذوریم. خاله سارا هم  زحمت کشیدن و یه کادوی خوشگل برای شما آوردن که خیلی هم دوستش داری.





و اما از خوابت بگم که خداروشکر واسه خواب اذیت نمی کنی و لازم نیست که حتماً شیر بخوری و بخوابی. مثلاً همون روز توی دانشگاه بغل مامان جون خوابت برد و یه چرت حسابی زدی که خاله سارا تعجب کرد. یه روز هم روی پای دایی علی دراز کشیدی و برات آهنگ گذاشت و شما هم خوابت برد.



 



توی روروئک نمی نشینی. داری تمرین راه رفتن می کنی و واسه همین دستت رو به روروئک می گیری و هلش میدی و باهاش قدم بر میداری.





سومین مرواریدت هم شنبه 16 آذر خیلی آروم و بی سر و صدا و خوشبختانه بدون هیچ علامت ناگواری از فک بالا سمت چپ در اومد. 





از حرف زدنت هم باید بگم که بابا رو واضح تکرار می کنی. دِرررررر رو خیلی قشنگ و بانمک میگی بقیه حرفات هم ترکیبی از حروف گ ، ل ، ن ، ب ،د ، آ و ... است.

دیروز هم تریپ مهندس برق برداشته بودی  و به جاهایی که نباید دست بزنی، دست زدی:





خدا رحم کرد که ننداخته بودیش روی سرت





خدایا خودت از این وروجک محافظت بفرما

ما که از پس فضولی هاش بر نمیآییم


پی نوشت: 9 ماهگیت مبارک وروجک زیبای من.

وزن:8800         قد:69





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.