تبلیغات
بزرگ مرد کوچک ما - یک سفر کوچولو
 
بزرگ مرد کوچک ما
درباره وبلاگ


پسر گلم امیرحسین در تاریخ ۲۳ اسفند ماه ۱۳۹۱ چشم به جهان گشود, و دنیای مارو زیباتر کرد, ما خاطرات این روزهای خوب با هم بودن رو اینجا ثبت میکنیم برای فرداها

مدیر وبلاگ : مامان ناهید
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 8 تیر 1394 :: نویسنده : مامان ناهید

آخر هفته گذشته تصمیم گرفتیم بریم بیدخت گناباد خونه عمو احسان دوست بابایی که عروسی شون دقیقاً شب به دنیا اومدن شما بود و ما نتونسته بودیم شرکت کنیم.

اولش که رفتیم خیلی آروم یه جا نشستی و همه جارو چک کردی بعد کم کم شروع کردی به گشت گذار و همه ی اتاقها و آشپزخونه رو گشت می زدی و برای خودت بازی می کردی.

بعد طبق معمول همیشه نوبت به جاهای جدید رسید مثل زیر میز که گیر افتاده بودی و نمی دونستی باید چیکار کنی!




اینم از یه نمای دیگه




کلاً پسر خوبی  بودی و برای خودت بازی می کردی و اونها هم از اخلاقت تعریف می کردن که چه پسر خونگرم و آرومی هستی. ممنون که سرافرازمون کردی.

اما برخلاف هر شب که زود میخوابی اون شب قصد خوابیدن نداشتی و لذا ما که قصد داشتیم بریم پایین و چای آتیشی بخوریم با تدابیر شدید امنیتی شمارو هم بردیم.





شب از نیمه گذشته بود و شما سعی داشتی باز هم پا به پای ما بیدار باشی ولی خب دیگه نتونستی و خوابت برد و بعدش که عمو احسان 2( آخه هر دو تا دوستای بابایی اسمشون احسان بود) شروع کرد به سنتور زدن بیدار نشدی. سنتور که چه عرض کنم اگه دهل هم می زدن از خستگی بیدار نمی شدی.

روز بعد گفتن بریم قنات قصبه که دو هزار سال قدمت داره. یه جایی بود که میراث فرهنگی تابلو زده بود و پله استاندارد داشت و همه می رفتن اونجا بازدید اما عمو احسان ها جای دیگه ای رو پیشنهاد دادن که محلی های اونجا ازش خبر داشتن. اولش چندتا پله داشت و رفتیم پایین ولی بعدش همه چی سیاه شد با اینکه عمو احسان جلوی ما راه می رفت و چراغ قوه داشت ولی هیچ جا دیده نمی شد و من فقط جیغ می کشیدم . شما بغل بابایی بودی  و منم محکم لباس زهره جون رو گرفته بودم و التماس می کردم که برگردیم. حدود 30 متر تونل بود که بعضی جاها سقفش بلند بود و بعضی جاها مجبور بودیم خم کنیم. عرضش هم بعضی قسمت ها زیاد بود و بعضی قسمت ها به دیواره ها می خوردیم. جالب بود که شما فقط یکی دوبار بیشتر صدات در نیومد که بابایی می گفت از جیغ های من ترسیدی ولی وقتی اومدیم بیرون دیدیم کلاهت خاکی شده و فهمیدیم اون یکی دو بار حتما سرت به سقفی، یا دیواری خورده.

اینم پسر کاوشگر من در اعماق زمین





و بعد از طی مسیر به آب رسیدیم





اینجا هم شما و بابایی در حال خروخ از مظهر قنات هستید





بعد از اونجا رفتیم به یه روستایی به اسم ریاب که قدمت چند هزار ساله داشت و بخشی از اون رو بازسازی کرده بودن و شبیه شهرک های سینمایی توی فیلمها بود.




اینم یه نما از روستا




خلاصه که این سفر کوچولو با مهمون نوازی گرم عموها و خانوم هاشون خیلی خیلی خوش گذشت.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.