تبلیغات
بزرگ مرد کوچک ما - یک روز از جنس امیرحسین
 
بزرگ مرد کوچک ما
درباره وبلاگ


پسر گلم امیرحسین در تاریخ ۲۳ اسفند ماه ۱۳۹۱ چشم به جهان گشود, و دنیای مارو زیباتر کرد, ما خاطرات این روزهای خوب با هم بودن رو اینجا ثبت میکنیم برای فرداها

مدیر وبلاگ : مامان ناهید
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 3 تیر 1394 :: نویسنده : مامان ناهید

دیروز صبح ساعت 6 و نیم بیدار باش اعلام کردی. بعد از تعویض پوشک و شستن دست و صورت و صرف صبحانه تنهات گذاشتم تا ظرف صبحانه ات رو ببرم آشپزخونه، وقتی برگشتم با این صحنه رو به رو شدم :



از اونجایی که توی آشپزخونه کار داشتم و خودم هم صبحانه نخورده بودم. شما رو گذاشتم توی استخرت و مشغول بازی شدی



چند دقیقه بعدش اومدم چک کردم دیدم داری تلویزیون نگاه می کنی



رفتم و مشغول کارام شدم.(چند روز قبل باد کف استخرت رو خالی کرده بودی). دوباره که اومدم بهت سر بزنم دیدم با چنگ و دندون افتادی به جونش و خوب میخوای خالی خالیش کنی. حالا خوبه هر قسمتش جدا جدا باد میشه و ورودی حلقه های دورش از بیرونه استخره.




بعد از این پروژه هم مثل اینکه داشت کم کم حوصله ات سر می رفت



تا رفتم و برگشتم (البته این رفت و برگشت های من در حد دو دقیفه هم بیشتر طول نمی کشید) دیدم که داری پروژه ی فرار از استخر رو اجرا می کنی



(لازم به ذکر است که ارتفاع لبه استخر 33 سانتی متر است)



و اینجوری شد که دیگه امنیت در استخر هم زیر سؤال رفت



بعد از اون من نشستم روی مبل و مشغول انجام کارهای پایان نامه ام شدم و شما هم داشتی بازی می کردی که یهو غیبت زد. وقتی اومدم دیدم داری از پله آشپزخونه بالا میری!



فکر کنم می خواستی بری واسه رفع خستگی یه چیزی بیاری بخوریم



بعدش من کارم رو تعطیل کردم و رفتم تا به امورات منزل برسم ولی حواسم بهت بود و دائم چک می کردم که ببینم چیکار می کنی که یه دفعه با کمال تعجب دبدم که:

بله... خودت بلند شدی و ایستادی!!!





فکر کنم فلش برات جلب توجه کرده بود و جالب تر اینکه سعی داشتی بری بالا



وقتی صدات زدم و برگشتی یه جوری خودت رو مظلوم گرفتی که انگار نه انگار که داشتی فضولی می کردی. نگاهت می گفت مامان می خواستم برم واست پایان نامه بنویسم.  در ضمن سر فلش رو هم در آورده بودی و توی مشتت محکم گرفته بودی.



و بعدش یه کم استراحت کردی و از بعد از ظهر دیروز یعنی در سن 7 ماه و 6 روزه گی شروع کردی به چهار دست و پایی!!!





عصر هم مامان جون و پدر جون اومدن خونمون. البته صرفاً جهت دیدن شما...

شب هم رفتیم خونه دوست بابایی که اسم پسرش آرش ِ. چون محیط برات جدید بود با اینکه خیلی خوابت می اومد ولی به زور خودت رو بیدار نگه داشته بودی. دیشب اولین بارون پاییزی هم اومد. امروز صبح هم با کمی تأخیر نسبت به روزهای گذشته ساعت 7 و ربع بیدار شدی.

و این ماجراها هم چنان ادامه دارد...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.