تبلیغات
بزرگ مرد کوچک ما - روزهای انتظار
 
بزرگ مرد کوچک ما
درباره وبلاگ


پسر گلم امیرحسین در تاریخ ۲۳ اسفند ماه ۱۳۹۱ چشم به جهان گشود, و دنیای مارو زیباتر کرد, ما خاطرات این روزهای خوب با هم بودن رو اینجا ثبت میکنیم برای فرداها

مدیر وبلاگ : مامان ناهید
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 1 تیر 1394 :: نویسنده : مامان ناهید
ببخشید که این پست طولانی شد. آخه مرور چند ماهه پر خاطره است.

من و بابا محمد مهر1388 باهم عقد کردیم و خیلی زود یعنی مرداد1398 رفتیم به آشیونه مون. دو سالی که گذشت  برای اومدن شما تصمیم گرفتیم. بعد  از یک مسافرت طولانی با مامان جون اینا که تا طرفای بانه رفته بودیم و کلی توی بازاراش گشته بودیم وقتی برگشتیم توی یه صبح دل انگیز 26 تیر ماه با دو خطه شدن چک بی بی متوجه شدیم که شازده کوچولویه ما توی راهه. همون روز رفتم آزمایشگاه تا مطمئن بشیم. بله جواب آزمایش خون هم مثبت بود. و من سریع با بابایی و بعدش مامان جون تماس گرفتم و خبررسانی کردم. و بگذریم که خیلی طول نکشید که همه فامیل خبردار شدن. و روزهای خوب دونفره من و پسرم شروع شد. البته دو ماه اولش خوب بود ولی از دو ماهگی تا چهارماهگی خیلی خیلی مامانو اذیت کردی ها. بعدش با شروع دانشگاه (من که هنوز ترم 3 ارشد بودم) رفت و آمدای ما شروع شد. من و شما توی این مدت نصف خونه مامان جون بودیم و نصف خونه خودمون. بابایی و مامان جون و پدرجون خیلی هوامونو داشتن. هر ماه با هم پیش خانم دکتر توسلی میرفتیم تا وضعیت شمارو چک کنه و با اینکه همیشه توی مطبش کلی معطل میشدم ولی به خاطر شما تحمل میکردم.25شهریور که برای انجام سونو و آزمایشهای غربال گری رفته بودم اولین تصویر زیبای تورو دیدم ولی اونجا هنوز جنسیتت مشخص نبود. 8 مهر هم اولین صدای تپش قلبت رو خانم دکتر برام گذاشت و منم صداشو ضبط کردم. شنیدن صدای قلب کوچیکت بهم آرامش عجیبی می داد. 18 مهر وقتی رفتم سونو متوجه شدیم که شما گل پسری. البته من قبلش یه حسی بهم میگفت شما پسری. چند بار هم خوابتو دیده بودم. با اینکه چون توی خانواده مامان جون اینا 9 سال بود که 9 تا دختر به دنیا اومده بودن  همه میگفتن شما هم دختری! وقتی بابایی اومد خونه من آهنگ پسری داریم که ماهه عمو پورنگ رو گذاشتم و همه رو خبردار کردیم که شما گل پسری. توی این مدت این آهنگ و چند تا  آهنگ دیگه از عمو پورنگ رو خیلی باهم گوش می دادیم. 20 مهر عروسی خاله بیتا بود و من و شما حضور فعال داشتیم. از آخرای مهرماه فضولی های شما توی دل مامان شروع شد و من تکون هاتو حس میکردم و با هر تکون کلی ذوق میکردم. 23 آذر سیسمونی هاتو که مامان جون و پدر جون کلی زحمت کشیدن و تهیه کرده بودن رو آوردن و توی اتاقت چیدن. دستشون درد نکنه.

اینم یه عکس کلی از اتاقت

دی ماه امتحانات من شروع شده بود ولی شما پسر خوبی بودی و به مامان کمک کردی که درسامو با نمره های عالی پاس کنم. در ضمن توی این مدت به برکت حضور شما من مجوز تردد با ماشین توی دانشکده رو هم گرفته بودم. با نزدیک شدن به ماه های آخر شب زنده داری های ما شروع شد و ما بیشتر شب رو توی نی نی سایت با بقیه مامانای اسفندی و نی نی های نازشون سپری می کردیم. و بلاخره با کلی خاطره های جورواجور این نه ماه سپری شد و خانم دکتر تاریخ زایمان رو 23 اسفند انتخاب کرد.







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.