تبلیغات
بزرگ مرد کوچک ما
 
بزرگ مرد کوچک ما
درباره وبلاگ


پسر گلم امیرحسین در تاریخ ۲۳ اسفند ماه ۱۳۹۱ چشم به جهان گشود, و دنیای مارو زیباتر کرد, ما خاطرات این روزهای خوب با هم بودن رو اینجا ثبت میکنیم برای فرداها

مدیر وبلاگ : مامان ناهید
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 9 تیر 1394 :: نویسنده : مامان ناهید
از آخرین پست خیلی وقته که گذشته ولی به مدد عکسای گرفته شده سعی میکنم تا جایی که امکان داره خاطرات روز های سپری شده رو ثبت کنم.
اول از همه باید بگم امان از این شیشه!!!


چرا ؟ چون آقا امیرحسین با همین شیشه آبش هم فاتحه پی اس پی(که دایی علی واسه تولدش هدیه داده بود ) و هم فاتحه لپ تاپ رو خونده و من الان دارم با تبلت امیرحسین پست میذارم و چون هنوز پست اولیه که با تبلت  میذارم یکم برام سخته.

اینم آقا امیرحسین با تبلتش



از روز های بهاری تا الان عادت کردی که هر روز بری پارک حتی توی این روزهای گرم ماه رمضون





یه مدت از سرسری بازی می ترسیدی تا اینکه چند نوبت عروسکت(بع بعی) رو هم با خودت بردی و از سرسره با هم اومدین پایین و اینجوری ترست ریخت و الان همه سرسره های بلند رو هم میری


عاشق برنامه خندوانه هستی و فقط به خاطر خندوانه حاضری سی دی حسنی رو خاموش کنی. چندبار تکرارش رو هم نگاه میکنی و با شعر خوندن و دست زدنشون همراهی میکنه. 




با کولر و پنکه هم مشکل داری و توی این هوای گرم میری لباس گرم میپوشی و میگی سردمه. اینجا هم ساعت ۱۲شبه و لباس گرم پوشیدی و دوستات رو دور خودت جمع کردی تا با هم خندوانه ببینید.



وقتی یه کاری بخوای دیگه باید انجام بشه و معمولا نه توی کار گلپسر ما نیست.مثلا اینجا ساعت ۱۲ظهره و من با دهان روزه تسلیم امر شما داریم میریم دوچرخه سواری، یا یه عکس دیگه داری که کنار سفره افطار و ده دقیقه مونده به اذان طفلکی بابایی رو گفتی اسب بشه و رو پشتش سوار شدی




اینجا هم تولد یاسمین جون هست. البته اردیبهشت ماهه و من ترتیب عکسارو رعایت نکردم



اینم یه چشمه از شیطنت های گلپسر مون



اینجا هم بعد از کلی شیطنت این ژست رو گرفته بودی. به نظرتون امیرحسین قهره؟



نخیر گلپسر مون خوابش برده!!!


این روزا بیشتر با حدیثه جون بازی میکنی چون تقریبا خاله بازی رو خوب یادگرفتی. بیشتر هم وسایلت رو می بری توی پارکینگ یا پاگرد پله هاو اونجا با هم بازی می کنید چون حدیثه جون جدیدا به سن تکلیف رسیده و از اونجایی که خیلی مقیده وقتایی که بابایی خونه است نمیاد خونه ما و شما هم نمیدونم چرا ولی بدون من معمولا نمیری خونه شون. اینجا هم دم در خونه شون نشستی و هر چی بهت گفتن بیا تو نرفتی. فقط یه روز که اصرارت می کردن که بیا نهار بخور اولش نمیرفتی بعد که نگاه کردی دیدی غذاشون استامبولی بوده و خیلی دوست داری رفتی نهار اونجا




ادامه خاطرات و گزارشات رو میذارم برای پستای بعدی
اینم حسن ختام این پست









نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 9 تیر 1394 :: نویسنده : مامان ناهید
دوستان قدیمی در جریان هستند ولی محض اطلاع دوستان جدید و همچنین ثبت در تاریخ لازمه که بگم. دفتر خاطرات گلپسر قبلا توی بلاگفا بود ولی با توجه به مشکلی که برای بلاگفا به وجود اومد و عدم دسترسی به مدیریت وبلاگ برای مدتی ، و در نهایت هم حذف شدن بخشی از خاطرات مون تصمیم گرفتم که به میهن بلاگ نقل مکان کنیم. امیدوارم اینجا دیگه به مشکل بر نخوریم.
خوشبختانه بخش اعظم خاطرات مون رو تونستم حفظ کنم ، البته بلاگفا میگه شاید در آینده نزدیک بقیه مطالب هم برگشت ، امیدوارم. اما این وسط تمام نظرات و یادگاری های دوستان از بین رفت که به شدت متأسفم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 8 تیر 1394 :: نویسنده : مامان ناهید

نیمه های اسفندماه بود که به مناسبت تولد دو سالگیت رفتیم آتلیه. از اونجایی که شما برای لباس پوشیدن و لباس درآوردن قانون های خودت رو داری و باب میل خودت عمل می کنی پیش بینی می کردم که توی آتلیه همکاری نکنی، با این وجود چند دست لباس برات برداشتم که همونطور که پیش بینی کرده بودم اجازه تعویض لباس ندادی. اول این دوتا عکس رو گرفتیم و یه عکس خانوادگی

 

 

مقاومت برای تعویض لباس از یک طرف و اصرار بر اینکه به قول خودت توتوهای عکس قبلی توی  همه صحنه ها کنارت باشه باعث شد که عصبانی بشی و دیگه واسه عکس گرفتن همکاری نکنی. این عکس آخری هم توی همون موقعیت های عدم همکاری گرفته شده

 

 

و اما نوروز 94

سال تحویل امسال و نصف بیشتر تعطیلات رو توی خونه جدید مامان جون بودیم و چند روزی هم خونه خودمون.

کنار هفت سین هر چی خواستم ازت یه عکس درست و حسابی بگیرم اجازه ندادی

 

 

به دلیل عدم همکاری در عکس گرفتن عکس زیادی از نوروز امسال نداریم. یه نمونه اش این صحنه که قرار بود با حدیثه جون که اومده بود خونه مون عید دیدنی عکس بگیری که در نهایت بهترین عکست این شد:

 

 

 اینم روبوسی گرم و صمیمانه با فرانک جون وقتی رفته بودیم خونه شون عیددیدنی. 

 

 

روز سیزده هم که بیشتر پا به توپ بودی و دوست داشتی فوتبال بازی کنی

 

 

و گاهی هم فوتبال دستی

 

 

و اینم صحنه ی تقدیم گل متین جون یه شما

 

 

اینجا هم که رفته بودیم حرم امام رضا(ع) و با پدرجون رفته بودی جای ضریح و پدرجون بهت گفته بود ضریح رو بوس کن، چون نمی دونستی ضریح چیه اول پدرجون رو بوس کردی و بعد پدرجون بهت گفتن ضریح اینجاست و اون موقع اولین بوست رو از ضریح خوردی. 

 

 

 

اینجا هم که رفتیم باغ واسه توت خوری

 

 

البته هنوز هم میوه مورد علاقه ات هندوانه است

 

 

و خوراکی مورد علاقه ات بستنیه. روزی یه دونه بستنی رو حتما باید بخوری. بستنی رو هم خیلی کشیده تلفظ میکنی و میگی بستئی 

حتی وقتی مامان جون ازت پرسید واسه اینکه یاد گرفتی بگی مامان جون چی دوست داری جایزه برات بخرم، گفتی بستئی

 

 

همچنان حموم رفتنت با باباییه . یه چند هفته ای بود که با حموم رفتن مخالف بودی ولی خداروشکر الان دوباره خوب شدی

 

 

اینم یه گردش بهاریه دیگه

 

 

حرف زدنت خیلی پیشرفت کرده و زیاد شیرین زبونی  میکنی. الان دیگه رفتی توی فاز جمله و جمله بندی میکنی. با شیرین زبونی هات کلی ذوق میکنم.معمولا وقتی میخوای که کاری برات انجام بدم و خواسته ات عملی بشه میگی مامان ناهید بعضی وقتها هم میگی مامان جون ناهید. خیلی ناقلایی و خوب بلدی زبون بازی کنی.

دایی جون هم که اومده بودن خونه مون وقتی میخواستن برن اصرار داشتی که دایی بتین ( "ش" رو "ت" تلفظ میکنی. مثلا میگی بتین، پاتو، ماتین و "ر" رو هم "ل" تلفظ میکنی مثلا میگی بلیم ، بلو) و وقتی دیدی عزم رفتن دارن باهاشون قهر کردی.

اینم اولین عکس پرسنلی پسرم

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 8 تیر 1394 :: نویسنده : مامان ناهید

مراسم تولد امسال رو ساده و مختصر برگزار کردیم.

کیک تولدت رو به مناسبت سال 94  که سال گوسفنده این شکلی گرفتیم

 

 

 

اینم واکنشت نسبت به بع بعی

 

 

 

توی جشن تولد ما ترتیب مراسم نسبت به تولدای دیگه متفاوت بود. چون آقا امیرحسین عجله ی زیادی برای باز کردن کادوها داشتن اول از همه رفتن سراغ کادوها

 

 

 

شمع هم چندین و چند بار روشن و خاموش شد

 

 

 

و اما کادوها

کارت هدیه از طرف مامان جون و پدرجون

 

 

 

ماشین شارژی از طرف من و بابایی

 

 

 

اسکوتر از طرف دایی حامد و زن دایی جون

 

 

 

پی اس پی و شلوار از طرف دایی علی

 

 

 

ساعت موتوری و مجسمه از طرف حدیثه جون و نفیسه جون

 

 

از همه بابت هدیه هاشون ممنون

تولدت مبارک ای،بهانه ی ترانه ام

صدای سبز زندگی،سکوت عاشقانه ام

تولدت مبارک ای،سرخی تنگ ماهی م

خورشید من،ماه دلم،پایان هر سیاهی م

تولدت مبارک ای،هدیه ی من پیش خدا

خنده ی تولطف خداست،بخندوباخنده بیا

تولدت مبارک ای،فرشته ی روی زمین

تو آسمونا خونت ه،ولی کنار من بشین

تولدت مبارک ای،شاپرک باغ بهشت

خدا رو هر شکوفه ای،اسم امیرحسین نوشت

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 8 تیر 1394 :: نویسنده : مامان ناهید

24 بهمن، یعنی درست روزی که یک سال و یازده ماهه شدی خیلی ناگهانی به پیشنهاد مامان جون و پدرجون، پروژه از شیر گرفتن رو شروع کردیم. آخه چند وقت بود که زیادی به شیر مادر ( به قول خودت جی جی) وابسته شده بودی و کم غذا میخوردی. اون روز هم توی مسیر جاده توی ماشین پدرجون بودی و خوشحال و خندان بازی می کردی ولی تا چشمت به من افتاد زدی زیر گریه و خواستی بیای توی ماشین خودمون فقط واسه شیر! اصلا نمیدونستم اون وعده شیری که توی جاده کمربندی خوردی آخرین وعده شیرت بود!

اینجوری شد که پدرجون و مامان جون گفتن که شمارو تنهایی ببرن مشهد تا ترکت بدن. با ابنکه موافق ترک دادنت بودم ولی ته دلم یه جوری شد گفتم پس از همین امروز که خودم هستم شروع میکنیم ببینیم چی میشه و اینجوری بود که دیگه بهت شیر ندادم. اصلا باورم نمی شد تویی که اونقدر بهانه شیر می گرفتی اینقدر راحت از شیر گرفته بشی. خوشبختانه دو روز اول رو خونه نبودیم و اینور اونور با بچه ها بازی می کردی. شب اول خونه مادرجان من بودیم و دو شب بعدی هم خونه مامان جون. فقط شب اول یکی دوبار گریه کردی اونم نه مثل قبل. روزای بعد هم گاهی اسمش رو می آوردی و تا میگفتم جی جی اوفه و شما هم که بزرگ شدی راهت رو میگرفتی و می رفتی انگار نه انگار !!! دیگه از اصرار های قبل خبری نبود. خلاصه اینکه خداروشکر اصلا اذیت نکردی و اذیت نشدی.

 

 

پایان شیرخوارگی شروع کارهایی شده که دیگه نشون میده داری بزرگ میشی. البته این کارهارو قبلا هم انجام می دادی ولی الان خیلی بیشتر. مثلا اصرار داری غذات رو خودت بخوری. لباساتو خودت در بیاری. بعضی وقتها هم که اینجوری لباست به هم میپیجه عصبانی میشی وی بازم نمیذاری من دست بزنم.

 

 

از پله های تختت میری بالا و اونجا میشینی به بازی که کار خیلی خطرناکیه

 

 

 

یه سری از اسباب بازی هاتم اونجا قایم کردیم که حالا خودت میری و میاریشون

 

 

در کل شجاعی و ترس از ارتفاع نداری

 

 

روزایی که من میرم دانشگاه با بابایی هستی. چون زیادی به حرفت میکنه و باب میلت رفتار میکنه با اون راحت تری تا با من. از تابستون هم همه حمومات رو با بابا میری. اینجا هم بابایی رفته بود حموم رو گرم کنه بعد شما بری، از اونجایی که هنوزم عشق حمومی خودت رفتی و صندلی آوردی تا در رو باز کنی و بری حموم. اینکه نقشه این کار و اجراش از خودت بود برام خیلی جالب بود.

 

 

عاشق قدم زدن توی خیابون و بازاری. بیشتر دوست داری خودت راه بری تا بیای بغل. البته وقتی هم خسته میشی هرجا پله ای می بینی سریع میشینی و استراحت میکنی

 

 

پسته از خوردنی های مورد علاقه شماست. اینقدر دوست داری که یه جا اینهمه پسته رو خوردی

 

 

به حیوانات علاقه زیادی داری. همیشه توی خیابون دنبال پیشی پیشی می گردیم. به این ببرهای خونه مامان جون هم میگی هاپو و خیلی دوستشون داری یکی شون رو هم آوردی خونه خودمون

 

 

بوسش میکنی بهش غذا میدی. حتی بعضی وقتها با خودت می بری بیرون

 

 

از وقتی ماشین بازی رو یاد گرفتی هیچ وقت با یه ماشین بازی نمیکردی همیشه با دو سه تا همزمان بازی می کردی. حالا که بزرگتر شدی موقع ماشین بازی یه کاروان ماشین راه میندازی و بازی میکنی

 

 

 

اینجا هم که خودت ماشین هاتو به ترتیب اندازه مرتب کردی

 

 

حرف زدنت خیلی پیشرفت داشته و خیلی از کلمه هارو میگی.

تن صدات هم که به شدت بالاست و وسط بازی خیلی جیغ میزنی. در توصیفش اینو بگم که حدیثه جون با وجود اینکه صداش خیلی بلنده و ماشالله جیغ های قوی هم میکشه میگه: من تا قبل از امیرحسین فکر میکردم حنجره من طلاییه ولی از وقتی امیرحسین رو دیدم فهمیدم حنجره من بدلیه

توی توصیف شیطنت ها و فضولی هات هم باید بگم که مهدی پسر عموت که دیگه به شیطونی شهرت داره به تو میگه سر دسته ی فضولا. وقتی خونه مادرجونی اصلا اجازه استراحت به مهدی نمیدی تا هنوز میخواد بیاد یه کم بشینه جیغ میزنی مهدی ی ی ی چند روز قبل هم از صبح تنهایی خونه مادرجون بودی تا غروب و اینقدر با بچه ها بازی و شیطنت کرده بودین که دیگه اونهمه انرژی تون تموم شده بوده و همه تون ظهر چهار پنج ساعت خوابیده بودین

گوشی منم که دیگه گوشی شماست. به همه ی جاهای گوشی های اندروید دیگه مسلط شدی و فرقی نمیکنه گوشی من باشه یا دیگران. راحت میتونی بازی هاشو بیاری و بازی کنی یا گالریش رو پیدا کنی وکلیپ و فیلم برای خودت پخش کنی. یا بری توی مخاطباش و به بقیه زنگ بزنی

یا دوربینش رو بیاری و از بقیه و از خودت عکس بگیری

اینم سلفی آقا امیرحسین

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 20 )    1   2   3   4   5   6   7   ...